
اینم یه انتی بوی از طرف " شینا " امروز ظهر یهو یادم افتاد وااااای باید برم مهد دنبال بچم ! بدو بدو رفتم دم مهد یادم اومد عهههههههههه من که بچه ندارم ؛ تازه زنم ندارم ! هیچی دیگه عن شدم ، داشتم برمیگشتم سمت ماشین که یادم اومد ماشینم ندارم … اومدم دربست بگیرم تا خونه دیدم عه پولم ندارم ! هیچی دیگه کلا قهوه ای شدیم سینه خیز تا خونه اومدیم ! اینم از اسکل بازی پسرااااا ...
ادامه مطلب
یکی از فانتزیام اینه که یه روز که دارم تو خیابون راه میرم یهو ببینم یه دزد اسلحه شو گذاشته رو شقیقه یه دختر سانتی مانتال و میخواد کیفشو خالی کنه ، منم سریع بپرم بینشونو و درحالیکه دارم تفنگو ازش میگیرم باهاش درگیر شم و درحین درگیری یهو صدای شلیک شنیده شه و چند ثانیه هردومون چشم تو چشم به هم نگاه کنیم و یهو دزده بخوره زمین و در حالیکه از شیکمش داره خون فواره میزنه من بگم : نهههههههه من نمیخواستم اینطوری شه … در همین حین پلیس از راه برسه و منو دستگیر کنه ! (شش ماه بعد) تو دادگاه در حالیکه من دارم بی گناهیمو ثابت میکنم قاضی من رو مقصر بدونه و به قصاص محکوم کنه بعد درحالیکه من نا امید شدم یه نگاه به خانواده ام میندازم میبینم همه شون دارن گریه میک...
ادامه مطلب