ضددختر ☼ ضدپسر ДNtί BѺчs ☼ ДNtί Ğirłś

متن مرتبط با «خاطرات دوران ابتدایی» در سایت ضددختر ☼ ضدپسر ДNtί BѺчs ☼ ДNtί Ğirłś نوشته شده است

دوران ابتدایی

  • نیلوبلاگ

     یادمه یکی از پر استرس ترین لحظات دوران ابتدایی وقتی بود که دیکته تموم میشد و مبصر دفترا رو جمع میکرد میذاشت رو میز معلم ...   ما هم هی حواسمون به دفترمون بود ببینیم کی نوبت صحیح کردن دیکته ما میشه ، نوبتمون که میشد همش چشممون به خودکار معلم بود ببینیم غلط داریم یا نه … قلبمونم تند تند میزد !!!  ...

    ادامه مطلب
  • حاضری به دوران بچگیت برگردی ؟

  • نیلوبلاگ

      سوال پرسیدن که آیا حاضری به دوران بچگیت برگردی ؟   دختره 10 ساله رفته زده : آره !   با این تفاسیر دهه شصت و هفتادیا نسل دایناسورها محسوب میشن دیگه ؛ نه !؟     ...

    ادامه مطلب
  • پسر دوران کودکی

  • نیلوبلاگ

       یه پسره هس تو دوران کودکی هم محله ایمون بود ! . . . . . . . الان جوری خودشو میگیره انگار کیه.....   یادش رفته بچه بود هر وقت ماکارونی داشتن می دوید تو کوچه   میگفت : ما امشب برنج دراز داریم  ...

    ادامه مطلب
  • تفریحات سالم ما در دوران ابتدایی

  • نیلوبلاگ

       عاقا از تفریحات سالم ما در دوران ابتدایی این بود که ...   زنگهای ورزش توپ رو شوت میکردیم مدرسه بغلی{ مدرسه دخطرونه }   بعد سی نفری از دیوار اویزون میشودیم داخل مدرسه رو نگاه میکردیم   خرکیف میشدیم   تریپ همه از این کفش میخیها   با این شلوار سه خط ادیداسا تازه مد شده بود. چه اسکولایی بودیم  یادش بخیر      ...

    ادامه مطلب
  • دو تا خانوم داشتن با خاطرات...

  • نیلوبلاگ

    دو تا خانوم داشتن با خاطرات لاغریشون واسه هم افه میومدن. اولی می گه من اونقدر لاغر بودم که وقتی می رفتم حموم مامانم با یه چیزی روی چاه رو می پوشوند تا من توی چاه نیفتم.   دومی می گه این که چیزی نیست، من یه بار یه آلبالو رو با هسته قورت دادم، همه ی فامیلامون می گفتن اوا زری خانوم چند ماهه حامله ای؟   با چه چیزایی خوشن آ ...

    ادامه مطلب
  • دوران حافظ و سعدی

  • نیلوبلاگ

     حساب کنید قیافه دخترای دوران حافظ و سعدی چه جوری بوده که خال کنج لب یار آپشن محسوب می شده! P: اینم یکیشون    ...

    ادامه مطلب
  • خاطرات مهد کودک

  • نیلوبلاگ

     مربي مهد پرسيد : در آينده ميخواهيد چه كاره شويد؟  . احمد: من ميخوام ناخدا بشم. رامين : من ميخوام دكتر بشم. مریم : من می خوام معلم بشم.   سارا : من ميخوام يه مادر خوب بشم. من : من ميخوام به سارا كمك كنم.   خخخخخخخخخخ  ...

    ادامه مطلب