ضددختر ☼ ضدپسر ДNtί BѺчs ☼ ДNtί Ğirłś

متن مرتبط با «داستان جالب» در سایت ضددختر ☼ ضدپسر ДNtί BѺчs ☼ ДNtί Ğirłś نوشته شده است

داستان، توبه نصوح

  • نیلوبلاگ

    داستان عبرت انگیز توبه نصوح نصوح، مردی که کارگر حمام زنانه بود! نَصوح مردى بود شبیه زنها ، صورتش مو نداشت و سینه‌هایی برجسته چون سینه زنها داشت و در حمام زنانه کار مى کرد. او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و کسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند...

    ادامه مطلب
  • اگر روزی داستانم را نقل کردی

  • نیلوبلاگ

     اگر روزی داستانم را نقل کردی بگو بی کس بود ولی نخواست کسی بی کس باشد تنها بود ولی کسی را تنها نذاشت کوه غم بود اما به دردودل همه گوش میکرد وشاید هم بد بود ولی برای کسی بد نخواست!!  ...

    ادامه مطلب
  • سوال جالب

  • نیلوبلاگ

      باباااااااا؟؟من چجوري ب دنيا اومدم؟؟؟؟؟؟ بابا: اينجوري     اين بچگي هاي علي هستا :D  ...

    ادامه مطلب
  • داستان موسی و بدترین بنده خدا

  • نیلوبلاگ

    روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:   بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.     ندا آمد:   صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.   حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.   پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت: بار الها ، حل می خواهم بهترین ب...

    ادامه مطلب
  • داستان دختر سی دی فروش

  • نیلوبلاگ

     پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.   هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون…   بعد از یک ماه پسرک مرد…   وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت   مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد…   دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده…         دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد…   مید...

    ادامه مطلب
  • ديوانه ام، ولي احمق كه نيستم

  • نیلوبلاگ

     مردي در هنگام رانندگي، درست جلوي يك تيمارستان پنچر شد و مجبور شد همانجا به تعويض لاستيك بپردازد. هنگامي كه سرگرم اين كار بود، ماشين ديگري به سرعت از روي مهره هاي چرخ كه در كنار ماشين بودند گذشت و انها را به درون جوي اب انداخت و اب مهره ها را برد. مرد حيران مانده بود كه چكار كند، سرانجام تصميم گرفت كه ماشينش را همانجا رها كند و براي خريد مهره چرخها به دنبال فروشگاهي برود. در اين حين ، يكي از ديوانه ها كه از پشت نرده هاي حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود   او را ...

    ادامه مطلب
  • نظرات جالب دانشجو های جدید و ترم آخری

  • نیلوبلاگ

      طی یک نظرسنجی از یک دانشجوی ورودی جدید و یک دانشجوی ترم آخری خواسته شد که با دیدن هر کدام از کلمات زیر ذهنیت و تصور خود را در مورد آن کلمه در یک جمله کوتاه بنویسند. جمله اول مربوط به دانشجوی ورودی جدید و جمله دوم مربوط به دانشجوی ترم آخری… رییس دانشگاه 1)مردی فرهیخته و خوشتیپ 2)به دلیل اینکه در طی این چهار پنج سال یک بار هم ایشونو نتونستم ببینم، هیچ ذهنیتی ندارم     یک وعده غذای سلف 1)بیفستراگانوف با سس کچاپ با نوشیدنی خنک 2)چلو لاستیک به همراه افز...

    ادامه مطلب
  • یه چیز جالب !

  • نیلوبلاگ

      به مدت تقریبی ۳۰ ثانیه بر روی ستاره قرمز رنگ خیره شوید. سپس روی یک دیوار یا کاغذ سفید نگاه کرده و مرنب پلک بزنید.      ...

    ادامه مطلب
  • داستان سيندرلا(طنز)ايراني

  • نیلوبلاگ

      يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بدون پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود . سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت :سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور در...

    ادامه مطلب
  • خانومها اين داستان رو حتما بخونيد براي آيندتون خوبه !

  • نیلوبلاگ

     قابل توجه خانومها اين داستان رو حتما بخونيد براي آيندتون خوبه !  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  یک دانشجو ، عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود...  بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد...  اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.  بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه!   روزه...

    ادامه مطلب