
یکی از فانتزیام اینه که یه بار جونه مهناز افشار و نجات بدم بعد بگه شمارتو بده به من بعد من بگم نه بابا تو کجا و من کجا بعد بگه چه با شخصیتی... و گیر بده و منم بگم خانوم افشار تورو خدا از من بگذرید بعد از من خواهش کنه و شمارمو بدم بهش و شب زنگ بزنه و با اینکه میدونم کیه بگم شما؟ بعد بگه یه دوست و من فرتی قط کنم و دوباره بزنگه و بگه عشقم چرا قط میکنی و من بگم لطفا مزاحم نشید بعد بگه بابا مهناز افشارم بعد من بگم وااااااای واقعا شرمنده ام واقعا عذر میخوام بعد بگه چه با ادب هستین شما و خلاصه حسابی گیر بده... و چند وقط باهاش حسابی برم بیرونو و بعد یه مدت یه روز که داریم قدم میزنیم جلوی پاش زانو بزنم و یه حلقه در بیارمو بگم با من ازدواج میکنی و اونم چند ثانیه بهم خیره بشه ...
ادامه مطلب